دوباره سلام
سلام ... سلام ... سلام...سلام ...( عین همیشه با لحن محسن خوانده شود)
الان تقریبا یه سالی میشه که به این جا سر نزدم می خواستم فراموشش کنم نمی دونم چرا ولی دوست نداشتم دوباره یادم بیاد که چه روزای خوبی داشتیم ... ما 2 تا سلام بهار عصر بخیر بچه ها ترانه مادری بوم سفید ... ای روزگار ... عجب دورانی بود ...
خیلی دوس دارم یه بار دیگه به اون دوران برگردم ... ولی حیف که دیگه نمیشه ... از اون وقتا خیلی گذشته ... محسن دیگه بزرگ شده دیگه اون محسن کوچولوی سلام بهار نیست حالا واسه خودش مردی شده شده... یه بازیگری که کلی پیشنهاد بهش میشه .... کیوان هم بزرگ شده... شده آقا کیوان ساکت اف ... کیوانی که هنوزم با برنامه ی دوستان داره می ترکونه ... گفتم دوستان ... همین برنامه دوستان باعث شد تا دوباره برگردم ... راستش وقتی دوستان رو دیدم یه جوری شدم دلم واسه اون روزا خیلی تنگ شد ... اومدم به وبلاگم دیدم بوی کهنگی همه جاشو پر کرده دیدم گرد و غبار این یه سال رو تک تک نوشته ها معلومه ... دلم گرفت وقتی به وبلاگای دوستام می رفتم و می دیدم ازشون هیچی باقی نمونده ...
می خوام برگردم ... می خوام اون چیزی رو که دلم می خواد بنویسم ... هنوزم همه ی قسمت های سلام بهار و بوم سفید رو دارم هنوزم ترانه مادری رو می بینم و هنوزم عصر بخیر بچه ها رو میشه گوشه ی کامپیوترم پیدا کرد ... می خوام از اون دوره بگم ... از بوم سفیدا و سلام بهارای قدیم که هممون یه جور دیگه دوسشون داشتیم هممون باهاشون آرامش می گرفتیم ...
مـــانـــــا
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 15:39  توسط مانـــــــــا
|
